الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
248
شرح كفاية الأصول
فقدان اصل در وضع مشتقّ مصنّف در اين امر به بررسى اين نكته مىپردازد كه آيا در صورت شكّ در تعيين موضوع له براى مشتق ، اصلى ( چه لفظى و چه عملى ) وجود دارد تا مرجع قرار گيرد يا نه ؟ ابتداء به اصل لفظى اشاره دارد ، به اين بيان كه : اگر معلوم باشد مشتقّ براى خصوص متلبّس به مبدأ در حال ، و يا اعمّ از آن و ما انقضى وضع شده ، شكّى نيست كه استعمال آن در اين دو مورد ، حقيقت است . امّا در صورت شكّ و عدم احراز موضوع له مشتقّ ، اصل عقلائيّه ( لفظيّه ) ، مثل : أصالة الإطلاق ، أصالة العموم ، أصالة الحقيقة و . . . وجود ندارد تا براى معلوم شدن نفس معناى « 1 » مشتق ( كه خصوص متلبّس به مبدأ در حال است و يا اعمّ از آن ) به آن رجوع شود . و أصالة عدم . . . مصنّف با اين عبارت ، به اشكال مقدّر و جواب آن ، اشاره مىكند . اشكال مقدّر : ممكن است كسى بگويد در اين مقام ، اصل عقلائيّهاى به نام « أصالة عدم الخصوصيّة » وجود دارد ، به اين بيان كه : حقيقت بودن مشتقّ در خصوص متلبّس ، مستلزم لحاظ « خصوصيّت » است و حقيقت بودن آن در متلبّس و ما انقضى ، مستلزم لحاظ « عموميّت » است . هنگامى كه شكّ شود آيا واضع در مشتقّ ، خصوصيّت را ملاحظه كرده است و يا عموميّت را ، گفته مىشود : اصل اين است كه خصوصيّت را ملاحظه نكرده است و با جريان اين اصل ، معلوم مىشود كه مشتقّ در أعمّ ، حقيقت است . جواب : جريان اين اصل ، دو اشكال دارد : 1 - با اصل ديگرى كه در عرض آن قرار دارد ، معارضه مىكند ، و آن عبارت است از « أصالة عدم العموميّة » . به اين بيان كه : وقتى شكّ شود آيا واضع ، هنگام وضع مشتقّ ، عموم را ملاحظه كرده يا
--> ( 1 ) . از اينكه مصنّف در نفى اصل لفظى تعبير مىكند به اينكه « در نفس معناى مشتقّ ، اصلى وجود ندارد » ، معلوم مىشود كه مجراى اصل لفظى ، نفس معناى مشتقّ است ، به خلاف مجراى اصل عملى كه عبارت است از حكمى كه بر معناى مشتق مترتّب مىشود ( چنانچه بحث آن خواهد آمد ) .